Im really devil

پارت 2 (آخر)
(4 سال بعد)
چشم هاشو باز کرد... با دیدن یه پسر مو بلوند اخم کرد و چشم هاشو بیشتر باز کرد... شبیه فیلیکس بود.. صبر کن... نه... اون خود فیلیکسه... اما... چرا اینقدر تغییر کرده بود؟ کلا 4 سال.... 4 سال و اینقدر تغییر... فیلیکس برگشت و با دیدن هیونجینی که چشم هاش رو باز کرده پوزخندی زد و به سمتش رفت.... چ.نه اش رو گفرت و گفت:بالاخره همو دیدیم آقای هوانگ. هیونجین: فی.. فیلیکس؟ تو.. تو چرا اینشکلی شدی؟. دوست دختر هیونجین چشم هاش رو باز کرد و وقتی دست هاش رو بسته دید شروع کرد به جیغ کشیدن... فیلیک اسل.حه اش رو بیرون آورد و به سمت سر دختر گرفت.. دختر با دیدن اسلحه ساکت شد.. فیلیکس: خب... خوشحالم که اینجایید... خب... تو(با اشاره به دختر) اینجایی چون دوست دختر ایشون(اشاره به هیونجین) هستی. دختر: نه نه.. بزار برم.. من اصلا دوستش ندارم.. فقط به خاطر پولش بهش نزدیک شدم... خواهش میکنم بزار برم... خواهش میکنم... تورو خد_. فیلیکس: اگر همین الان خفه نشی میکشمت. دختر سکوت کرد ... هیونجین تعجب کرده بود... کسی که فکر میکرد دوستش داره به خاطر پول بهش نزدیک شده بود.... و کسی که بی قید و شرط دوستش داشت جلوش ایستاده بود. دختر: هی... بیا باهم بکشیمش... اون دیگه زیاد به دردم نمیخوره... یتونیم باهم دیگه بکشیمش... اوهوم؟ فیلیکس خنده ای سر داد و گفت: چه طور انتظار داری بهت اعتماد کنم؟. دختر: به اعتماد کن من میتونم دوست دخ_. بنگ ... خو.ن روی صورت فیلیکس پاشید ... فیلیکس زبونش رو روی لبش کشید و گفت:خونش هم مثل خودش تلخه . خنده ای سر داد به سمت هیونجین رفت... هیونجین: فیلیکس.. میخوای چیکار کنی؟. فیلیکس:اسم منو به زبون نیار.. میدونی من کی هستم؟ من بزرگترین مافیا کره ام... کسی حق نداره اسمم رو به زبون بیاره. هیونجین: خواهش میکنم... فیلیکس... خواهش میکنم منو نکش... من اشتباه کردم. فیلیکس: هه.. اشتباه کردی؟.. همین؟ تو اصلا میدونی من توی چه وضعیتی بودم؟ ول کن... من که قرار نیست آزادت کنم هوانگ هیونجین . فیلیکس قلاده و دستبند های به هیونجین وصل کرد : هر تکون ریزی بخوری... تیغ هایی از توی اینا بیرون میان و فرو میرن توی تو. فیلیکس عقب رفت و چا..قویی آورد و با شتاب وارد هیونجین کرد.. هیونجین از درد ناله ای کرد و این باعث شد تی..غ ها آزاد بشن و توی بدن هیونجین ف..رو برن... خون همه جا رو گرفته بود.. فیلیکس چند ضربه دیگه به هیونجین زد و بعد روی صندلی رو به روش نشست و دونه دونه عکس های هیونجین رو با اون دختره آتیش زد. هیونجین(به سختی) : فیلیکس... تو چه جوری از فردی که شبیه فرشته ها بود به فردی که شبیه شیطانه تبدیل شدی؟. فیلیکس: من شبیه شیطان نیستم.. از شبیه هم بیشتر... من خود شیطانم. هیونجین نفس آخرش رو کشید و چشم هاش رو بست... فیلیکس پوزخندی زد و با چا..غو حرف F را روی بدن هیونجین نوشت.... هلیکوپتری آمد و نردبانش را پایین انداخت... راننده ی اون هلیکوپتر جیسونگ بود... فیلیکس نردبان رو گرفت و هلیکوپتر حرکت کرد...

"از شبیه هم شبیه تر.... من خود شیطانم"
دیدگاه ها (۱۷)

اهم

unrequited love

Im really devil

بین اینا

بین دو دنیا p6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط